Showing posts with label روزنوشت. Show all posts
Showing posts with label روزنوشت. Show all posts

Friday, February 29, 2008

پیشنهاد خواهرانه: ا
برای جلو گیری از عربده کشی مامانه در محیط خانوادگی خانه و آبروریزی جلوی در و همسایه، در صبح دل انگیز یک روز تعطیل تا ساعت 2 بعد از ظهر در رخت خواب نمانید و نیش بازتان را در مقابل اصرار مامانه برای کندنتان از رخت خواب تحویلش ندهید.ا
برای شخصیت خودتان هم خوب نیست.ا

Monday, February 18, 2008


و مرور می کنم خویش را...
هیچ وقت کاری در زندگی ام نبوده که تا آخر انجامش دهم. از کلاس های زبان و نقاشی و موسیقی گرفته تا درس و دانشگاه در رفته که هیچ چشمم آب نمی خورد.

هیچ آدمی نبوده که حتی برای مدتی کوتاه هم که شده با او احساس صمیمیت بی لکی داشته باشم. حتی وقت هایی هم که از ته دل می خندیم هم انگار یک جای کار می لنگد. انگار یک چیز که نمی دانم چیست کم است. تمام خنده ها و شادی ها پژواک خنده های از سر خوشی هایی است که باید باشد و نیست و انگار تا ابد هم نخواهد بود.

تنها دلخوشی ام شعر بود و شعر. ساعت ها شعر می خواندم و زمان بی معنی بود. کلمه به کلمه ی شعرهای شاملو ذهنم را خالی می کرد از هرچه بود و نبود و تمام دنیا و آدم هایش دیگر وجود نداشتند انگار و هر چه بود کلمات توی شعر بود.
ته دلم خوش بود که یک روز شاعر بزرگی خواهم شد. ولی برای دلخوشی خودم هم که شده، حتی یک شعر هم نگفتم. خوب هیچ تلاش هم نکردم. راستش برای هیچ کاری تلاش نکردم. چیزی را می خواستم و اگر اتفاق می افتاد که چه خوب! اگر هم نه مهم نبود. همه چیز علی
السویه بود برایم. طبیعی است که خیلی کم دنیا به کام من باشد.
گذشت و گذشت. آنقدر گرفتار روزمرگی و غرق در همانی که زندگی می نامندش شدم و آنقدر درس و کلاس های بیهوده و نیمه کاره دور و برم را گرفت که از یادم رفت که قرار بود یک روز شاعر بزرگی شوم.

آدم ها را دوست داشتم، عاشق می شدم و زود تمام می شد. عاشقی کردن را هم هیچ وقت بلد نشدم. آدم ها و خواسته هایشان از همه چیز بی اهمیت تر بودند. ولی از دست دادنشان روحم را خسته می کرد، قلبم فشرده می شد. می سوخت. آنقدر که بی انگیزه تر می شدم برای شروع دوباره. هر چند خیلی هم تنها نمی ماندم، اما چه فایده؟ همین که شروع می کردیم من به پایان می اندیشیدم.

عاشق کلاغ ها بودم و قارقارشان، دم دم های اذن صبح که هنوز هم دل نشین هست و آرامش بخش. دست کم از سر و صدای گنجشک ها بهتر بود که همیشه کفرم را در می آوردند و خواب های عمیق ظهر های تابستان را زهرمار می کردند.
خوب! زندگی همین است. کلاس های نا تمام، آرزوهای فراموش شده،آدم هایی که انگار می آیند تا بروند، قارقار کلاغ ها و خواب های نیمه کاره و چای های تلخ عصر های دلتنگی که شیرین می شود با قند اما حسی که داری هیچ چیز دلپذیرش نمی کند انگار بس که تلخ است و تلخ.

Thursday, February 7, 2008

LOVE & HATE


می دونی از چی متنفرم؟ از این که دندانت را جراحی کرده باشی و توی خیابان بید بید بلرزی و تاکسی هم گیرت نیاید و هی پفک هایی که خوردی گیر کنند به بخیه هایش و کلافه ات کنن.

حالا می دونی عاشق چی ام؟ عاشق نیم ساعت قبلش که دوتایی نشستیم و فارغ از سرمای هوای بیرون، یک فیلم حسابی زدیم تو رگ و هی پفک خوردیم و هیچی دیگه، خوش بودیم.
عکس: تزئینی است!

Wednesday, January 2, 2008

لحظه

لحظه میتواند ماندگار باشد، از عشق، از آرامش. لحظه میتواند فنا شود از ترس و نا امیدی و استرس. لحظه می تواند از بین برود مثل وقتی چشم هایمان را می بندیم، می تواند پر از حرف های نگفته باشد و پر از حرف های نگفتنی. می شود در لحظه جاری شوی وقتی که عاشقی می کنی و تا ابد آن لحظه می ماند. لحظه می تواند هیچ باشد، نباشد. بگذرد اما آنقدر کسل کننده که خیال می کنی در لحظه ی اولی. اول بی عشقی، اول تنها شدن و تا همیشه سکون است و سکون است و سکون انگار بعدی نخواهد بود.